ثانیه های بهشتی |
از تماس آخرم تا زمان حرکتمون لحظه ای آرام و قرار نداشتم و در حال جور کردن وسائل سفرم وکتاب و طرح درس و ..بودم (شانس من این یه روز مهلتم هم خورده بود به تعطیلی بگذرد چه ماجرایی داشتم تو جور کردن کتابا..خونه ی این بزنگ..خونه اون بزنگ ..بگرد ببین کی بچه ی راهنمایی یا دبیرستانی داره!!.. خدا رو شکر بالاخره چمدانم بسته شد خواهرم به بدرقم آمده بود..دلم کنده نمیشد ازشون..لحظه ی سوارشدن به آژانس قلبم داشت می ایستاد..بوسه ای بر مادر زدم و راهی شدم به همراهی پدرم..خدایا خودت بهم صبر بده از الان دلتنگشونم تو ماشین دلتنگی و استرس امانم رو بریده بود..قرآنم رو برداشتم..دلتنگی هایم را به اوسپردم و این بود حرف پروردگارم..
" رَضُواْ بِأَن یَکُونُواْ مَعَ الْخَوَالِفِ وَطُبِعَ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ یَفْقَهُونَ لَکِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ مَعَهُ جَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ وَأُوْلَئِکَ لَهُمُ الْخَیْرَاتُ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ " سوره توبه آیه88-87 بدان راضی بودند که با زنان و کودکان عجزه در خانه بنشینند(به جهاد حاضر نشوند)،و..... . ولى پیامبر و کسانى که با او ایمان آوردهاند با مال و جانشان به جهاد برخاستهاند و اینانند که همه خوبیها براى آنان است اینان همان رستگارانند . ماتم برده بود..الله اکبر..چه آرامش عجیبی..همچنان مبهوت آن آیه ام.. تو ترمینال پدرم هم انگار دلش آروم نمی گرفت..میگفتم بشین..نمینشست..میگفتم برو، تازمان حرکت خیلی مونده و خسته میشی..ترافیکه..نمی رفت.. وبالاخره حرکت کردیم به سمت کرمان و با تمام ماجراهاش رسیدیم.. از اینجا به بعد مستقیم میرم سر گزیده هایی از خاطراتم..
[ یکشنبه 91/11/1 ] [ 7:1 عصر ] [ خادم ]
[ نظر ]
|
|
[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |